------------------------------------ Wednesday, August 04, 2004
هوای دم کرده مرداد ، دلهای غمزده جوونا ، صدای باتوم و کشيده ، مملکت مشکی ÷وش ، تنهايي های من و خودم ................ا
بابا چه کار کنيم ؟ تلاش ؟ کار ؟ درس؟ تفريح ؟ چرا هيچ کدوم راه حل نيست ؟؟؟؟
اينجا بايد زندگی کرد يا زنده بود ؟؟؟
کسی هست که بتونه جواب بده ؟ زندگی کردن يا زنده بودن ؟
------------------------------------ Saturday, July 10, 2004
مرور خاطرات ، عکسهای يادگاری که بوی عشق ، زيبايي و تنفر مي دهند ، عطر تلخ اسپرسو ، مه رقيقی از دود سيگار ، لعنتهای چندين باره به زندگی ، ملاقاتی چنددقيقه ای ولی به ارزش يک عمر با پدر معماری ايران ، خودکشی به خاطر فلسفه زنده بودن ، بوی تعفن گنداب رفاقت گرگها ، تنهايي يک آهو در نقاب گرگ بين برادر های درنده ، خيانت روی خيانت و بازار گرم نامردی و ....ا
اين جملات برای همه آشناست ، و زندگی اين جملات را روی بازوی وجدانم خالکوبی نموده ......ا
آه عجب دردی دارد اين خالکوبی ها ................ا
------------------------------------ Monday, June 14, 2004
چرا تو اينهمه راه حل خودکشی بهترين و آخرين راه حل هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا همه فقط بلد شدن از پشت خنجر بزنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا اينروزا صفرها رو خيلی آسون با مداد پاک کن پاک ميکنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
------------------------------------ Thursday, June 03, 2004
گناهکار بودن يا گناهکار نبودن ، مسئله اين است! چه گناهکار باشی و چه نباشی گناهکار می خوانندد حتی اگر برايشان محرز باشد که گناه ديگری را به گردن ميگيری! وبرای اينکه به گناه انجام نداده اعتراف کنی کمترين پذيرايي که از تو ميکنند با صيلی و شلنگ است
پدر و مادرت تمام بيمارستانهای شهر را به دنبال تو ميگردند که شايد نشانی از فرزندشان بيابند و حافظين امنيت و آرامش مردم چنان امنيت و آرامش خانواده را متزلزل ميکنند که ............ا
وقتی هر گوشه اين شهر، پر تزريقی و معتاد
وقتی شاعر سياست، به مسافر کشی افتاد
وقتی باتوم و کشيده، زده تو غرور مردم
وقتی ضجه شکنجه، توی اين همه صدا گم
وقتی پرونده بره زير دستای يه گرگه
وقتی که چرا و اما غلطی خيلی بزرگه
وقتی کودک خيابون نصفه شب آدامس به دسته
اونکه مسئول و مديره يا خماره يا که مسته
دختر فراری هر شب وقتی تو تخت جديده
روی موهاش حتی رنگ گل سر رو هم نديده
وقتی که گليم تصميم قد پای من و ما نيست
وقتی حرف، حرف يه فرده، حرف، حرف اجتما نيست
وقتی مزه تن تو باب دندون سياست
جايي که شعر جديدت دردسر ساز ميشه واست
از دو تا چشمای آبيت شعر گفتن خنده داره
توی شهری که غم نون اشک مرد و در مياره
------------------------------------ Wednesday, May 19, 2004
وقتی با نويسنده مطالبی صحبت ميکنی که با خوندن اون مطالب هميشه چند لحظه گيچ هستی ، وقتی دلت برای اون کسی که نبايد تنگ بشه تنگ ميشه ، وقتی کريس دبرگ گوش ميدی و به دود سيگار که همچون خاطراتت به طرف بالا ميره و محو ميشه نگاه ميکنی ، وقتی حس ميکنی با همه امکانات و افرادی که اطرافت هستند باز هم تنها هستی ، وقتی يادت مياد مدتهاست سرت رو کردی تو چاه مستراح و به دنبال دلت ميگردی ، وقتی بهت ميگن نهايتا گرگها همديگه رو ميخورند ، وقتی تو کامنتت ميبينی نوشتن آدم آدم رو ميخوره چه رسيده به گرگها ، وقتی ميبينی "بهانه برای ديوونگی کم نيست" ، وقتی انديشه های کويری دکتر رو ميخونی و تو اعماق کوير غرق ميشی ، وقتی يادت مياد چه قدر کار عقب افتاده داری ، و وقتی که ... ، اونوقت هست که ميفهمی که فقط يه صفر بيشتر نيستی ، اون هم صفری که هيچ يکی کنارش نيست ....................ا
------------------------------------ Friday, May 14, 2004
هميشه فکر ميکردم گرگها بره ها رو مي خورند ، پس می بايست گرگ مي بود و يا اگر بره هستيم حداقل در لباس گرگ زندگی کرد تا در امان ماند ، ولی چند روز پيش اتفاق عجيبی افتاد ، با يکی از دوستان قديمی دعوام شد و مجادله وخيم شد و .... اين دوستِ من از دوستان مشترک من و بابام بود ، برای عرض گلايه سراغ پدرم رفتم و جريان رو شرح دادم ، پدر مشغول مطالعه روزنامه بود ، با خونسردی فراوان سرش رو آورد بالا و از بالای عينک مطالعش نگاهی عاقل اندر سفيه به من کرد و گفت : " هميشه در انتها گرگها همديگه رو مي خورند " و دوباره مشغول مطالعه شد ..................... حسابی رفتم تو فکر ، گرگها هم ديگه رو مي خورند ، سيگاری روشن کردم و تو خيابون مه گرفته شروع کردم به قدم زدن و به گرگها فکر کردم ....................ا